
خاطره من خیلی قدیمیه مرداد ماه 1352 بود آموزشی رفتیم کرمان ، بعد آموزشی هم تا یک سال همون پادگان بودم خاطره یی که می خوام تعریف کنم از پاس بخشی مه یک روز پاسبخش بودم ظهر که نگهبابان پاس 1 رو فرستادم سر پست ، رفتم توصف غذا که ناهار بگیرم دیدم خیلی شلوغه پیش خودم گفتم زرنگی می کنم می رم میگم اومدم ناهار فرمانده رو ببرم و ناهار خودمم می گیرم چون می دونستم سرباز شایسته که تو دفتر فرماندهیه رفته مرخصی رفتم دم درب آشپزخونه و گفتم شایسته مرخصیه منم پاس بخشم غذای فرماندهی را بده ببرم اونم می دونست ...
ادامه مطلب
ساعته خاموشی خاطره ای از مرتضی عبدی نسب (یزد) یه شب تو مرکزآموزش احمد بن موسی شیراز، مسئول شب ساعت 10 اومدxa0 خاموشی بزنه . xa0اول یه تابی تو آسایشگاه خورد ببینه همه چیز مرتبه یا نه . xa0که به چندتا از بچه ها گیر داد . به یکی گفت واکست مرتب نیست ، به یکی دیگه گفت چرا بدون ملافه ای ؟ به هم تختی منم گفت : م...
ادامه مطلب