سورپرایز هندوانه خاطره ای از علی رضوانی
سرباز ژاندارمری بودم و در هنگ ژاندارمری شهرکرد خدمت می کردم ، یه روز جناب سروان حسین جعفرزاده که تا بعد ازادغام و درجه سرهنگی هم در شهرکرد خدمت می کردند ، بعد از صبحانه داستان جالبی برا همکاران می گفت که خاطره خوبی است و تعریف می کنم .
جناب سرهنگ جعفر زاده تعریف می کرد وقتی از تهران منتقل شدم اینجا ، حیاطی اجاره کردیم که باغچه بزرگی داشت و شیر آبی هم کنار آن بود ، خیلی با صفا بود و اوقات بیکاری در آن مشغول بودم .
یک روز دیدم بوته ای هندونه سبز شده و یک هندونه اندازه مُهره ای کوچک دارد ، در زمین گودالی کنار آن کندم و شاخه ی آن را که هندونه داشت داخل آن گذاشتم و روی آن را با علف های اطراف پوشاندم و هرچند روز یک بار به آن سر می زدم وفضای گودال را وسیع تر می کردم .
جناب سروان تعریف می کرد در فصل پاییز بود که هندونه حدود 10کیلو شده بود و بوته ی آن روبه خشکی می رفت .
یک روز جمعه به خانمم که معلم بود گفتم بریم داخل باغچه را تمیز کنیم .
و آن قسمت راه آب از جمله جمع کردن بوته هندونه را به خانمم واگذار کردم ، و او را زیر نظر داشتم پس از دقایقی دیدم بوته ی خشک هندونه را گرفته و زور می زند ، خودم را مشغول کردم ولی حواسم به او بود ، ناگهان دیدم به وجد آمده و بلند بلند اسمم را صدا می زند و می گوید حسین ... حسین ... حسین عجب هندونه یی ... یااااااعلی
پس تو از این هندونه خبر داشتی و به من چیزی نگفتی ...
عجب آدمی هستی تو...
ببین چه جا و مکانی هم براش درست کرده ...
و هردو شادمان شدیم و چقدر خندیدیم
جاتون خالی هندونه شیرین و آب داری هم بود
***
دیدم جناب سرهنگ واقعاً صبر و حوصله خاصی داشته و برایم خیلی جالب بود واسه همین تعریف کردم و کاش آقای کریمی در خاطرات ثبتش می کرد .
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ ساعت 10:40 توسط سربازامنیّت حیدرعلی کریمی
|
ایستگاه سربازی SoldiersStation ...
ما را در سایت ایستگاه سربازی SoldiersStation دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 19
تاريخ: شنبه
8 آذر
1404 ساعت: 9:06