ایستگاه سربازی SoldiersStation

متن مرتبط با «خاطره» در سایت ایستگاه سربازی SoldiersStation نوشته شده است

مرخصی تشویقی خاطره ای از... امینی خویی

  • نیلوبلاگ

    مرخصی تشویقی خاطره ای از... امینی خویی سرباز ژاندارمری بودم و در گروهان ژاندارمری شهرکرد خدمت می کردم ، یک روز از بازرسی فرماندهی ژاندارمری بازدید داشتیم .درزمان ژاندارمری علیرغم اینکه دفاتر و پرونده ها و تمام قسمت های اداری و عملیاتی ژاندارمری با حضور کارشناسان و متخصصین مورد بازرسی عمیق و دقیق مورد بازدید قرار می گرفت ، به سرو وضع ظاهری پرسنل و اماکن نیز اهمیت داده می شد و حتی روی لامپ سقف دست می کشیدند که گرد و خاک نداشته باشد .محل نظافت من نیز بایگانی وظیفه عمومی بود که یک سالن پر از قفسه...

    ادامه مطلب
  • صافکاری لندرو خاطره ای از علی اَمرایی

  • نیلوبلاگ

    صافکاری لندرو خاطره ای از علی اَمرایی زمان ژاندارمری بود در گروهان ژاندارمری شهرکرد خدمت می کردم ، گروهان و پاسگاه مرکزی داخل یک ساختمان بودند تا آنجا که یادم هست همه جا پاسگاه مرکزی داخل گروهان مرکزی بود و کلاً دو تا ماشین داشتیم یک لندرور که از اموال گروهان و یک جیپ شهبازکه از اموال پاسگاه بود .منم بچه تهران بودم گواهینامه رانندگی داشتم لندرور تحویلم بود یک شب با یکی از درجه داران گروهان رفتیم گشت و کارمون به تعقیب و گریز کشید و رفتیم تو باغ های چم چنگ ، من ناشی بودم و جاده باغ را بلد نب...

    ادامه مطلب
  • سورپرایز هندوانه خاطره ای از علی رضوانی

  • نیلوبلاگ

    سورپرایز هندوانه خاطره ای از علی رضوانیسرباز ژاندارمری بودم و در هنگ ژاندارمری شهرکرد خدمت می کردم ، یه روز جناب سروان حسین جعفرزاده که تا بعد ازادغام و درجه سرهنگی هم در شهرکرد خدمت می کردند ، بعد از صبحانه داستان جالبی برا همکاران می گفت که خاطره خوبی است و تعریف می کنم .جناب سرهنگ جعفر زاده تعریف می کرد وقتی از تهران منتقل شدم اینجا ، حیاطی اجاره کردیم که باغچه بزرگی داشت و شیر آبی هم کنار آن بود ، خیلی با صفا بود و اوقات بیکاری در آن مشغول بودم . یک روز دیدم بوته ای هندونه سبز شده و یک هن...

    ادامه مطلب
  • آبگوشت راگو،خاطره ای از بازنشسته نیروی انتظامی محمد رسایی

  • نیلوبلاگ

    آبگوشت راگو،خاطره ای از بازنشسته نیروی انتظامی محمد رساییبا عرض سلام و خسته نباشید داشتم « فرمان رژه » را سرچ می کردم که با وبلاگ های خوب و خواندنی شما بزرگوار رسیدم هرچند اسم وبلاگ تون ایستگاه سربازی است ولی درجریان هستید که با توجه به آیین نامه انظباطی تمام افراد نظامی در هردرجه و مقامی باشند سرباز محسوب می شوند ( اینم تذکر در دستور خخخ ) منم بازنشسته هستم و 30 سال سرباز بودم اگه مصلحت می دونید منتشر کنید .دانش آموز آموزشگاه گروهبانی درجه داری درزمان ژاندارمری بودم و مرزن آباد دوره می دید...

    ادامه مطلب
  • چسبید خاطره ای از محمدسماواتی

  • نیلوبلاگ

    چسبید خاطره ای از محمدسماواتی سرباز ژاندارمری اصفهان بودم یه روز رفتیم کوه دُنبِه ، تو قائیمه سنگر کنی ، سرکار استوار وحید مسئول مون بود ، با این بیل کلنگ سرهم که نمیشه سنگر کند یه طرفش بیل بود یه طرفش کلنگ ، اگه به سنگم گیر می کرد دسته ش می شکست ، اما شانس من یه جا بهم خورد شن زار بود از بقیه جاها کندنش راحت تربود ، من چون خیلی سوری بودم تو یه قمقمه اضافی چای برده بودم البته همه مون تو تجهیزات یکی یه قمقمه آب داشتیم ولی من از یکی نگهبانا قرض گرفته بودم .آخر سنگر کنی که موقع بازدید بود نشستم ک...

    ادامه مطلب
  • تسلط برمادروطن فروش خاطره ای از Schulz bukh آلمانی

  • نیلوبلاگ

    تسلط برمادروطن فروش خاطره ای از Schulz bukh آلمانی از هیتلر پرسیدند، پست ترین انسانها کیستند؟ گفت: کسانی هستند که در تصرف کشور هایشان با من که بیگانه بودم همکاری کردند، چون وطن مادر است و آنها زمینهسازی کردند تا من برمادرشان مسلط شوم. + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 15:6 توسط سربازامنیّت حیدرعلی کریمی  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گوش گردانی خاطره ای از عباسxa0

  • نیلوبلاگ

    گوش گردانی خاطره ای از عباس یه استاد داشتیم هرموقع می خواست بیشتر به حرفش توجه کنیم و خوب گوش کنیم می گفت گوشاتون بگردونید به طرف من ! + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 15:8 توسط سربازامنیّت حیدرعلی کریمی  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ناواستوار آکبند خاطره ای از قاسم کریمی

  • نیلوبلاگ

    ناواستوار آکبند خاطره ای از قاسم کریمی جاتون خالی سرباز نیروی دریایی بودم ، آموزشی مون سخت در حد جون بالا اوردن سینه خیز برو کنار ساحل بعد نیم ساعت با لباس اتو کرده و آنکادر به خط شو بر کلاس مرغی و کلاغ برو بعد بیا مثل اسب خبردار بایست اگه مار هم نیشت زد تکون نخوریحالا این وسط یه ناو استوار داشتیم اسم واقعیش را نمی گم ، سرمهناوی واحد بود ( سرگروهبان واحد ) از تیمسارم بیشتر ایراد می گرفت ، کم مونده بود بیاد دستشویی ببینه کی صاف می شینه کی کج ؟خودش لباسش مرتب مرتب بود از نظم و انضباط حرف اول م...

    ادامه مطلب
  • ماسک زدن بخاطراسپری حشره کش خاطره ای ازکتاب ذبیح الله

  • نیلوبلاگ

    ماسک زدن بخاطراسپری حشره کش خاطره ای ازکتاب ذبیح الله در اینجا خاطره ای دیگر از نبی الله اسماعیلی نژاد (وردنجانی )نقل میکنم در منطقه، پدافندی والفجر ۸ هوا نسبتا گرم بود. وقتی که وارد سنگر شدیم اطراف سنگر را با گونیهای پر از خاک پوشانده بودند و راهی برای ورود هوا وجود نداشت. او گفت اول که وارد سنگر شدیم، خوب است یک پنجره در أن طرف سنگر باز کنیم که این کار را کردیم دیدیم که باز هم هوا خیلی گرم است. گفتیم پنجره دیگری آن طرف باز کنیم که این کار را هم کردیم حال نوبت این بود که با فرود آمدن خمپاره ه...

    ادامه مطلب
  • کربلا کربلا ماداریم برمی گردیم خاطره ای از بهروز سلیمی

  • نیلوبلاگ

    کربلا کربلا ماداریم برمی گردیم خاطره ای از بهروز سلیمی اوایل سال 1367 بود شهربانی اصفهان خدمت می کردم ، کلاس عقیدتی واسه مون گذاشته بودن ، وسط تایم کلاس به حاج آقا که استادکلاس بود اطلاع دادن یه سری نیروهای بسیجی قراره از میدان انقلاب عازم جبهه ها بشن ، و تعدادی از پرسنل شهربانی هم برای بدرقه حضور پیدا کنن کلاس ما یک ساعت و نیم باید طول می کشید که تبدیل شد به نیم ساعت مینی بوس اومد بچه هارو سوار کرد رفتیم میدان انقلاب وقتی رسیدیم دیدیم نیروها رفته بودند و دیگه خبری ازاونا نیست ، اصلاً ا...

    ادامه مطلب
  • سربازی شهید نواب صفوی وافسری آیت الله بروجردی خاطره ای ازتاریخ

  • نیلوبلاگ

    سربازی شهید نواب صفوی وافسری آیت الله بروجردی خاطره ای ازتاریخ جواب شهید نواب صفوی به بازجوی پرونده«من سرباز اسلام هستم و آقای بروجردی افسر هستند و تا زمانی که سرباز هست، افسر به میدان نمیرود. ایشان، مقامشان عالیتر است و از طرفی، ما هستیم. اگر ما نبودیم، ایشان اقدام میفرمودند. با وجود ما، لازم نیست که ایشان اقدام بکند.»روحش شاد و یادش گرامی بادبه برکت صلوات برمحمد و آل محمد ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّد اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَجبه مناسبت سالروز شهادت رهبر جمعیت ف...

    ادامه مطلب
  • پیداشدن پیکرشهیدپس از 10 سال با توسل به امام زمان ( عج ) خاطره ای از راوی

  • نیلوبلاگ

    برادر سلام :یه خاطره از شهید محل مون دارم بی زحمت منتشر می کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟* روایت عجیبِ شهیدی که پس از ۱۰ سال با توسل به امام زمان(عج) پیدا شد ** شهید مهدی منتظر قائم ** راوی ← سال 1359 شهید منتظر قائم از پله های هلیکوپتر داشتند پایین میآمدند دشمنان او را هدف قرار دادند ، انفجار بزرگی شد و او به شهادت رسید . نیمه شعبان 1369 بود، گروه تفحص پس از ۶ روز تلاش در روز هفتم به امام زمان(عج) متوسل شدند، گفتیم: امروز به یاد امام زمان(عج) به دنبال پیکرهای شهدا میگردیم اما فایده نداشت خیلی جستوجو کردی...

    ادامه مطلب
  • وایتکس وجوهر نمک درکولرآبی خاطره ای از پیمان زرباف

  • نیلوبلاگ

    وایتکس وجوهر نمک درکولرآبی خاطره ای از پیمان زرباف سرباز نیروی انتظامی بودم آموزشی رادر مرکز آموزش جهرم گذراندم و پس از اتمام آموزشی افتادم کرمان ، بعد از این که رسیدیم جناب سروان عرب لو همه را به خط کرد و بعد ازچند فرمان از جلو نظام ...خبردار وبشین پاشو، گفت : هرکی کارفنی بَلَده اعم از مکانیک ، بنایی ، تاسیسات ، آرایشگری و ... بیان سمت راست دسته و پشت سر هم بایستن ، من و سه نفر دیگه از دسته جدا شدیم رفتیم پشت سرهم ایستادیم من نفر اول بودم جناب سروان از من سوال کرد : تخصص شما چیه ؟گفتم : ...

    ادامه مطلب
  • زنبیل فشنگ حاج خانم ، خاطره ای ازسرگرد حسین فواد توپچی

  • نیلوبلاگ

    زنبیل فشنگ حاج خانم ، خاطره ای ازسرگرد حسین فواد توپچی یکی از افسران نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران سرگرد حسین فواد توپچی خاطرات خود را از ایام پیروزی انقلاب اینگونه بیان میکند:صبح روز بیست و یکم بهمن دانشجویان به اسلحه خانهها حملهور شدند برای مقابله با نیروهای وفادار به طاغوت در خیابانها به مردم پیوستند.آن روز ما در خیابان دماوند در حال مقاومت در برابر نیروهای وفادار به شاه بودیم که فشنگم تمام شده بود. پیرزنی که از آنجا عبور میکرد نزد من آمد و گفت: پسرم چیزی لازم نداری؟ گفتم من فشنگ ندا...

    ادامه مطلب
  • سوء استفاده از آب ، خاطره ای از مجید اسماعیل پور

  • نیلوبلاگ

    سوء استفاده از آب ، خاطره ای از مجید اسماعیل پور منطقه عملیاتی بودیم .در این پایگاه دو تا تانکر آب وجود داشت یک تانک بزرگ برای شستشو و حمام و ... وتانک کوچکتر برا ی آب آشامیدنسربازی ترک زبانی داشتیم که بچه تبریز بود ، شاید 10 کلمه فارسی هم بلد نبود یه روز جناب سروان اکبری بهش گفت تماس گرفتیم تا آب شستشو بیارن ، نیم ساعتی اینجا نگهبانی بده و مواظب باش کسی از آب آشامیدنی سوء استفاده نکنه چند دقیقه ای گذشت دیدم هرچی سربازه رفته کنار تانک ،یکی با پارچ یکی با قمقمه یکی با لیوان و جنجالی به پ...

    ادامه مطلب
  • فی قلوبهم مرض ، خاطرهu200cای ازاسارت 8 ساله نادعلی کافی

  • نیلوبلاگ

    فی قلوبهم مرض ، خاطرهای ازاسارت 8 ساله نادعلی کافی سال ١٣٦٢ اسیر شدم و من را به اردوگاه عنبر بردند. گاهی برای اینکه سرگرم باشیم، شبها داخل آسایشگاه مخفیانه تئاتر بازی میکردیم. یک شب حین اجرای تئاتر، یکی از سربازهای عراقی از پشت پنجره ما را دید. تا آمد قفل در را باز کند، به یکی از بچهها گفتم: «برای اینکه ذهن عراقیه رو بپیچونیم تو خودت رو بزن به دل درد!بلافاصله صحنه نمایش را به هم زدیم. سرباز عراقی وارد آسایشگاه شد. با توپ و تشر شروع کرد داد و بیداد راه انداخت. از حرفهایش متوجه شدیم که میگوید: ا...

    ادامه مطلب
  • خاطره ای از یک سرباز آمریکایی xa0

  • نیلوبلاگ

    خاطره ای از یک سرباز آمریکایی ..ما به راحتی یک بچه را با موشک زدیم....ما کودکی رو روی مانیتور میدیدیم که میخواست وارد ساختمانی شود و اون رو با موشک زدیم . بعد از این اقدام اصلاً حس پشیمانی یا تأسف در خلبان وجود نداشت . .#قضاوت-باشما + نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 11:33 توسط سربازامنیّت حیدرعلی کریمی  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • عزاداری در مسجد اهل سنت ، خاطره ای از زارعی

  • نیلوبلاگ

    عزاداری در مسجد اهل سنت ، خاطره ای از زارعی زمان جنگ بود و ایام محرم و منطقه ای برفی و سرما منطقه عملیاتی بودیم یک روز بچه ها تصمیم گرفتن نماز مغرب و عشا را بریم مسجد سنّی ها که نزدیک ما قرار داشت . مطابق مسجد شیعیان با پوتین وارد محوطه مسجد سنّی ها شدیم و نماز را به جماعت برگزار کردیم بعد از نماز اهل تسنن مسجد را ترک کردند ولی ما از خادم مسجد اجازه گرفتیم چند دقیقه ای عزاداری کنیم و او نیز اجازه داد کمتر از یک ساعت شد که نوحه خواندیم و سینه زدیم و شور و حال خاصی داشت .خداییش هیچ کسی مانع نشد ...

    ادامه مطلب
  • خاطره ای بسیار زیبا از نویسنده کتاب مردان آسمان

  • نیلوبلاگ

    خاطره ای بسیار زیبا از نویسنده کتاب مردان آسمان «سید حکمت قاضی میرسعید» نویسندهای که آثار بسیاری درباره نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به قلم او منتشر شده، خاطره جالبی از شباهت این دو شهید هنگام تالیف کتاب «مردان آسمان» که شرح زندگینامه و نحوه به شهادت رسیدن خلبانان در سالهای جنگ تحمیلی در آن نگاشته شده، تعریف کرده است: «در حال نوشتن زندگینامه خلبانی به نام محمدرضا کرم بودم. پس از بررسی و تحقیق از منابع مختلف معاونت عملیات، نیروی انسانی، دبیرخانه و بازرسی و ایمنی نهاجا و بنیاد شهید، زندگ...

    ادامه مطلب
  • 15روز مرخصی تشویقی بخاطر چای شیرین خاطره ای از حسین دهقان

  • نیلوبلاگ

    15روز مرخصی تشویقی بخاطر چای شیرین خاطره ای از حسین دهقان سرباز ژاندارمری جمهوری اسلامی بودم که در سال 1365 به خدمت مقدس سربازی اعزام شدم ، آموزشی را در مرکز آموزش ژاندارمری تمام کردم و به هنگ ژاندارمری شهرکرد منتقل شدم . پس از چند روز در طرح تقسیم به گروهان ژاندارمری فارسان اختصاص داده شدم .پس از این که چند شب نگهبانی و کار ارجاعات پاسگاه مرکزی را انجام دادم یک روز بعد از ظهر جناب سروان رجبی که در محوطه گروهان قدم می زد مرا صدا کرد گفت سرباز بیا اینجا ببینم .رفتم جلو و با یک احترام نظامی ...

    ادامه مطلب