
ماسک زدن بخاطراسپری حشره کش خاطره ای ازکتاب ذبیح الله در اینجا خاطره ای دیگر از نبی الله اسماعیلی نژاد (وردنجانی )نقل میکنم در منطقه، پدافندی والفجر ۸ هوا نسبتا گرم بود. وقتی که وارد سنگر شدیم اطراف سنگر را با گونیهای پر از خاک پوشانده بودند و راهی برای ورود هوا وجود نداشت. او گفت اول که وارد سنگر شدیم، خوب است یک پنجره در أن طرف سنگر باز کنیم که این کار را کردیم دیدیم که باز هم هوا خیلی گرم است. گفتیم پنجره دیگری آن طرف باز کنیم که این کار را هم کردیم حال نوبت این بود که با فرود آمدن خمپاره ه...
ادامه مطلب
سربازی شهید نواب صفوی وافسری آیت الله بروجردی خاطره ای ازتاریخ جواب شهید نواب صفوی به بازجوی پرونده«من سرباز اسلام هستم و آقای بروجردی افسر هستند و تا زمانی که سرباز هست، افسر به میدان نمیرود. ایشان، مقامشان عالیتر است و از طرفی، ما هستیم. اگر ما نبودیم، ایشان اقدام میفرمودند. با وجود ما، لازم نیست که ایشان اقدام بکند.»روحش شاد و یادش گرامی بادبه برکت صلوات برمحمد و آل محمد ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّد اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَجبه مناسبت سالروز شهادت رهبر جمعیت ف...
ادامه مطلب
تخم کردن خروس خاطره ای از سیف الله صالحی اعزامی مرداد ماه 1359 به مر کز آموزش گردان امداد ژاندارمری ذوب آهن اصفهان .تعدادی دانش آموزان آموزشگاه گروهبانی در آنجا دوره درجه داری می دیدند . یک روز استوار زندی دانش آموزان را بخط کرده و برای آنان سخنرانی می کرد ، استوار زندی پور که بیشتر به او سرکار استوار زندی می گفتند سرگروهبان واحد مرکز آموزش بود اتفاقا خیلی چاق بود و دقیقاً برازنده استواری بود .صدای تیز و پرقدرتی داشت ، با قاطعیت و نظامی به تمام معنا حرف می زد ، از نفوذ خوبی در پادگان برخ...
ادامه مطلب
آیات قرآن مجید،نجاتم داد خاطره ای از محمدعبداللهی در سال 1365 بود که رفتم سربازی و بعد از 27 ماه خدمت کارتم را گرفتم . البته من اضافه خدمت نداشتم.بلکه درآن زمانxa0 سربازی برای همه 27 ماه بود. من یک خاطرهxa0 بسیار خوبی از دوران آموزشیxa0 دارم . xa0 از زمانی که پا در رکاب اتوبوس گذاشتم دلم گرفت ودنیا برایم تا...
ادامه مطلب
تنبیه هم سبب دوستی می شود خاطره ای ازعلی رضا قاسمی نژاد فرزندیدالله متولد1367 صبح روزشنبه مورخه 1387/4/29 به همرا سه نفر از دوستان واردیگان ویزه استان چهارمحال وبختیاری شدیم . یک ساعتی پس از ورود به کارگزینی فراخوانده شدیم. من دوستانم را صدا زدم ولی یکی از آنها مشغول استفاده ازکرم ضد آفتاب به صورتxa0 خودبود ،و گفت الان می آیم. افسری که آنجا حضورداشت به او دستورداد همراه آنان برو ولی او توجهی نکرد وهمچنان مشغول کرم زدن بود. من همراه دونفر از دوستان مشغول حرکت به طرف کارگزینی بودیم که ناگهان صدایی...
ادامه مطلب