
آبگوشت راگو،خاطره ای از بازنشسته نیروی انتظامی محمد رساییبا عرض سلام و خسته نباشید داشتم « فرمان رژه » را سرچ می کردم که با وبلاگ های خوب و خواندنی شما بزرگوار رسیدم هرچند اسم وبلاگ تون ایستگاه سربازی است ولی درجریان هستید که با توجه به آیین نامه انظباطی تمام افراد نظامی در هردرجه و مقامی باشند سرباز محسوب می شوند ( اینم تذکر در دستور خخخ ) منم بازنشسته هستم و 30 سال سرباز بودم اگه مصلحت می دونید منتشر کنید .دانش آموز آموزشگاه گروهبانی درجه داری درزمان ژاندارمری بودم و مرزن آباد دوره می دید...
ادامه مطلب
چسبید خاطره ای از محمدسماواتی سرباز ژاندارمری اصفهان بودم یه روز رفتیم کوه دُنبِه ، تو قائیمه سنگر کنی ، سرکار استوار وحید مسئول مون بود ، با این بیل کلنگ سرهم که نمیشه سنگر کند یه طرفش بیل بود یه طرفش کلنگ ، اگه به سنگم گیر می کرد دسته ش می شکست ، اما شانس من یه جا بهم خورد شن زار بود از بقیه جاها کندنش راحت تربود ، من چون خیلی سوری بودم تو یه قمقمه اضافی چای برده بودم البته همه مون تو تجهیزات یکی یه قمقمه آب داشتیم ولی من از یکی نگهبانا قرض گرفته بودم .آخر سنگر کنی که موقع بازدید بود نشستم ک...
ادامه مطلب
آموزش را از تاریخ مرداد 1364 درمرکز آموزش ژاندارمری جهرم شروع کردم و بعد ازآن به خوزستان اعزام شدم و سال 1366 کارت پایان خدمت گرفتم . یادش به خیر زمان جنگ بود و کمبود برق ، یه استوار عقیدتی سیاسی داشتیم خیلی مؤمن بود ، هروقت یا هرجا صحبت می شد فقط در مورد اصراف صحبت می کرد مخصوصاً استفاده در برق هر شب افسر نگهبان بود کلاً برق های اضافی را خاموش می کرد و مرتب تذکر می داد حتی یکی دو نفر را به اسم بی انضباطی و اصراف تنبیه کرد و برای هرکدام سه روز اضافه خدمت زد .یک روز که جمعه هم بود نماز جماعت را...
ادامه مطلب
غرور رانندگی و اخذ گواهینامه خاطره ای از محمدرضا ابطحیبعد از این که دو ماه آموزش نظامی را در مرکز آموزش 02 شاهرود (چلدختر) آموزش دیدیم ، هنوز یک ماه دیگر را باید سپری می کردیم تا به پادگانها اعزام بشیم .یک روز جناب سروان صالحی همه گروهان را به خط کرد و وسوال کرد اونایی که گواهینامه رانندگی دارند دستشونا ببرن بالا.از بین 120 نفر سرباز فقط دونفر (هوشنگ نوذری ومجید حسین پور ) دست بردن بالا که قرار شد برن آجودانی و مدارکشونا نشون بدن .آخه اون موقع زمان طاغوت بود و کمتر ...
ادامه مطلب
آیات قرآن مجید،نجاتم داد خاطره ای از محمدعبداللهی در سال 1365 بود که رفتم سربازی و بعد از 27 ماه خدمت کارتم را گرفتم . البته من اضافه خدمت نداشتم.بلکه درآن زمانxa0 سربازی برای همه 27 ماه بود. من یک خاطرهxa0 بسیار خوبی از دوران آموزشیxa0 دارم . xa0 از زمانی که پا در رکاب اتوبوس گذاشتم دلم گرفت ودنیا برایم تا...
ادامه مطلب
برای اینکه برنج شورنشود آبش را زیاد کردم خاطره ای ازکاظم محمدی ملک شیری فرزند محمدمتولد1365 دردوران خدمت سربازی من سرباز آشپزخانه بودم. یک روز برنج می پختم. نمک زیادی به برنج زده بودم وغذاشورشده بود من ناچارآب روی برنج ریختم تا آب آن زیادشود بعد کم کم آب آن را برداشتم تا شوری غذا از بین برود اما متاسفانه بقول خودمان برنج وارفت، من نیز با ترفندخاص وزیرکانه مدت پخت برنج رازیاد و شعله را کم کردم. امابرنج ته گرفت وته برنج سوخت.ولی بعدازیانکه سربازان غذارا گرفتند وخوردند تعدادی ازدوستان می گفتند دستت...
ادامه مطلب