ایستگاه سربازی SoldiersStation

متن مرتبط با «دستگاه دروغ سنج در ایران» در سایت ایستگاه سربازی SoldiersStation نوشته شده است

صافکاری لندرو خاطره ای از علی اَمرایی

  • نیلوبلاگ

    صافکاری لندرو خاطره ای از علی اَمرایی زمان ژاندارمری بود در گروهان ژاندارمری شهرکرد خدمت می کردم ، گروهان و پاسگاه مرکزی داخل یک ساختمان بودند تا آنجا که یادم هست همه جا پاسگاه مرکزی داخل گروهان مرکزی بود و کلاً دو تا ماشین داشتیم یک لندرور که از اموال گروهان و یک جیپ شهبازکه از اموال پاسگاه بود .منم بچه تهران بودم گواهینامه رانندگی داشتم لندرور تحویلم بود یک شب با یکی از درجه داران گروهان رفتیم گشت و کارمون به تعقیب و گریز کشید و رفتیم تو باغ های چم چنگ ، من ناشی بودم و جاده باغ را بلد نب...

    ادامه مطلب
  • تسلط برمادروطن فروش خاطره ای از Schulz bukh آلمانی

  • نیلوبلاگ

    تسلط برمادروطن فروش خاطره ای از Schulz bukh آلمانی از هیتلر پرسیدند، پست ترین انسانها کیستند؟ گفت: کسانی هستند که در تصرف کشور هایشان با من که بیگانه بودم همکاری کردند، چون وطن مادر است و آنها زمینهسازی کردند تا من برمادرشان مسلط شوم. + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 15:6 توسط سربازامنیّت حیدرعلی کریمی  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • وایتکس وجوهر نمک درکولرآبی خاطره ای از پیمان زرباف

  • نیلوبلاگ

    وایتکس وجوهر نمک درکولرآبی خاطره ای از پیمان زرباف سرباز نیروی انتظامی بودم آموزشی رادر مرکز آموزش جهرم گذراندم و پس از اتمام آموزشی افتادم کرمان ، بعد از این که رسیدیم جناب سروان عرب لو همه را به خط کرد و بعد ازچند فرمان از جلو نظام ...خبردار وبشین پاشو، گفت : هرکی کارفنی بَلَده اعم از مکانیک ، بنایی ، تاسیسات ، آرایشگری و ... بیان سمت راست دسته و پشت سر هم بایستن ، من و سه نفر دیگه از دسته جدا شدیم رفتیم پشت سرهم ایستادیم من نفر اول بودم جناب سروان از من سوال کرد : تخصص شما چیه ؟گفتم : ...

    ادامه مطلب
  • خاطراتی از اولین بانویxa0 پزشک اسیر ایرانی در جنگ عراق علیه ایران

  • نیلوبلاگ

    خاطراتی از اولین بانوی پزشک اسیر ایرانی در جنگ عراق علیه ایران بیستم مهر سال 1359 در یکی از خطوط مقدم خرمشهر نزدیک شلمچه در حین انتقال مجروحین و شهدا به همراه یک تیم پزشکی به دست نیروهای بعث اسیر شدم و حدود چهار سال در عراق بودم. اولین زن آزادۀ جنگ: اینقدر بعثیها را کتک زدیم تا دلشان برای مردهای ایرانی سوختفاطمه ناهیدی اولین زنی که در دفاع مقدس به اسارت نیروهای بعث درآمد میگوید: وقتی خواستیم اعتصاب غذا را در اسارت شروع کنیم، عراقیها ریختند داخل سلول و شروع کردند به زدن. ما همیشه دفاع را با هم...

    ادامه مطلب
  • عزاداری در مسجد اهل سنت ، خاطره ای از زارعی

  • نیلوبلاگ

    عزاداری در مسجد اهل سنت ، خاطره ای از زارعی زمان جنگ بود و ایام محرم و منطقه ای برفی و سرما منطقه عملیاتی بودیم یک روز بچه ها تصمیم گرفتن نماز مغرب و عشا را بریم مسجد سنّی ها که نزدیک ما قرار داشت . مطابق مسجد شیعیان با پوتین وارد محوطه مسجد سنّی ها شدیم و نماز را به جماعت برگزار کردیم بعد از نماز اهل تسنن مسجد را ترک کردند ولی ما از خادم مسجد اجازه گرفتیم چند دقیقه ای عزاداری کنیم و او نیز اجازه داد کمتر از یک ساعت شد که نوحه خواندیم و سینه زدیم و شور و حال خاصی داشت .خداییش هیچ کسی مانع نشد ...

    ادامه مطلب
  • خاطره ای درمورد سربازدست وپا قطع شده آمریکایی

  • نیلوبلاگ

    این یک داستان واقعی درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد...سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم...پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم...پسر ادامه داد: ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای ...

    ادامه مطلب
  • بند پوتین وآشتی کنان در کرمان خاطره ای از نریمان اسلامی فارسانی

  • نیلوبلاگ

     بند پوتین وآشتی کنان در کرمان  خاطره ای از نریمان اسلامی فارسانی22 نفربودیم که بایک مینی بوس  از گروهان ژاندارمری فارسان به مرکز آموزش 05 کرمان (سر آسیاب ) اعزام شدیم. ماموری که همراهمون بود با راننده دست به یکی کرده بودند تا نگن اعزام کرمانه ، و طوری وانمود کردند که همه ی ما  فکر کنیم باید بریم  اصفهان خدمت کنیم اما وقتی ازاصفهان  زدیم بیرون نزدیک  شهرکوهپایه ماشین نگه داشت تا بچه ها پیاده شدن برای هوا خوری و . . .راننده مون که فردی به نام سالار وات...

    ادامه مطلب
  • غرور رانندگی و اخذ گواهینامه خاطره ای از محمدرضا ابطحی

  • نیلوبلاگ

    غرور رانندگی و اخذ گواهینامه خاطره ای از محمدرضا ابطحیبعد از این که دو ماه آموزش نظامی را در مرکز آموزش 02 شاهرود  (چلدختر)  آموزش دیدیم ، هنوز یک ماه دیگر را باید سپری می کردیم تا به پادگانها اعزام بشیم .یک روز جناب سروان صالحی همه  گروهان را به خط کرد و وسوال کرد اونایی که گواهینامه رانندگی دارند دستشونا ببرن بالا.از بین 120 نفر سرباز فقط دونفر (هوشنگ نوذری ومجید حسین پور  ) دست بردن بالا که قرار شد برن آجودانی و مدارکشونا  نشون بدن .آخه اون موقع زمان طاغوت بود و کمتر ...

    ادامه مطلب
  • اولین سیگاردرجبهه یا شهید راه سیگار، خاطره ای از بابک فتحی

  • نیلوبلاگ

    اولین سیگاردرجبهه یا شهید راه سیگار، خاطره ای از بابک فتحی یه سرباز داشتیم از مشکین شهر اعزام شده بود ، سیگاری بود در حد تیم ملی . هروقت هدایای مردمی ،xa0 می رسید ایشون اولین کسی بود که کنار ماشین پرسهxa0 میزد تا xa0به قول خودش چندتا کارتن سیگار بگیره xa0تو عملیات والفجر 10 (اسفند66)xa0xa0 بود xa0گفت : بابک منو دریاب گفتم : نه خسته گفت : xa0دشمنت خستهxa0 ، بخدا xa0خسته نیستم اماxa0 دلم لک زده واسه یه سیگار گفتم : خطه مقد مو سیگار؟ گفت : اعصاب پعصاب ندارم قصد قربت کن و دریاب خدا شاهده...

    ادامه مطلب
  • بند پوتین وآشتی کنان در کرمان خاطره ای از نریمان اسلامی فارسانی

  • نیلوبلاگ

    xa0بند پوتین وآشتی کنان در کرمان xa0خاطره ای از نریمان اسلامی فارسانی 22 نفربودیم که بایک مینی بوس xa0از گروهان ژاندارمری فارسان به مرکز آموزش 05 کرمان (سر آسیاب ) اعزام شدیم. xa0ماموری که همراهمون بود با راننده دست به یکی کرده بودند تا نگن اعزام کرمانه ، xa0و طوری وانمود کردند که همه ی ما xa0فکر کنیم باید بریمxa0 اصفهان خدمت کنیم اما وقتی ازاصفهانxa0 زدیم بیرون نزدیک xa0شهرکوهپایه ماشین نگه داشت تا بچه ها پیاده شدن برای هوا خوری و . . . راننده مون که فردی به نام سالار واتفاقاً xa0فا...

    ادامه مطلب
  • توسل به حضرت زهرا(س) ونجات ... خاطره ای ازنادر پذیراکه درپاسگاه مرزی هرمیدل خدمت کرده

  • نیلوبلاگ

    توسل به حضرت زهرا(س) ونجات پس ازسه روز ماندن زیر برف خاطره ای ازنادر پذیراکه درپاسگاه مرزی هرمیدل خدمت کرده نامبرده یکی از سربازان پاسگاه مرزی هرمیدل ازگردان بسطام نیروی انتظامی شهرستان سقز بود که در اسفند ماه 1381 به علت بیماری شدید و وخامت حالش توسط 7 نفر سربازانxa0 پاسگاه مذکورمنتقل می شود. اما به علت شدت برف وکولاکxa0 وبارشxa0 برف سنگین تماس گروه منتقل کننده با مرکز گردان قطع شد ، تا اینکه تا اینکه دو گروه دیگر برای یافتن در هوای بسیار بد جوی و کوهستانی و بارش برف و کولاک عازم منطقه شدند که ...

    ادامه مطلب
  • دستگاه دروغ سنج خاطره ای از ژاندارمها

  • نیلوبلاگ

    xa0دستگاه دروغ سنج خاطره ای از ژاندارمها چندتاازسربازای گروهان ژاندارمری سابق در بروجن درسال 1360 که ازبچه های اطراف استان اصفهان بودند به اسامی سرباز اسدیان سربازحسینی نصر آبادی وسرباز محمدی که درپاسگاه مرکزی شهربروجن خدمت می کردند. متهمی را احضار کرده بودندتاپساز بازجویی وجمع آوری مدارک وادله کافی پرونده را به مقام قضایی ارسال کنند. با توجه به اینکه مدارک ومستندات پرونده بصورت . . .xa0...

    ادامه مطلب
  • رژه درخانه.خاطره ای ازعلی مولوی وردنجانی فرزند مرحوم امیرآقامتولد1339

  • نیلوبلاگ

    تمرین صف جمع ورژه درخانه خاطره ای ازعلی مولوی وردنجانی فرزند مرحوم امیرآقامتولد1339 درمردادماه 1365بود که من به اتفاق دو نفرازبستگان به اسامی لطف الله مولوی وردنجانی،یوسف مولوی وردنجانی، ودوستمxa0 به نام سیف الله جعفری وردنجانی که هرسه xa0زن و چهار یا پنج xa0بچه xa0داشتیم جهت انجام خدمت مقدس سربازی به مرکز آموزش ژاندارمری ذوب آهن اصفهان اعزام شدیم. چندروزی که از دوره ی آموزشی گذشت من را به عنوان ارشد گروهان انتخاب کردند. این مسئولیت احساس خاصی به من داده بود. ومن سعی می کردم هرطورشده رضایت xa0. ...

    ادامه مطلب