
ناواستوار آکبند خاطره ای از قاسم کریمی جاتون خالی سرباز نیروی دریایی بودم ، آموزشی مون سخت در حد جون بالا اوردن سینه خیز برو کنار ساحل بعد نیم ساعت با لباس اتو کرده و آنکادر به خط شو بر کلاس مرغی و کلاغ برو بعد بیا مثل اسب خبردار بایست اگه مار هم نیشت زد تکون نخوریحالا این وسط یه ناو استوار داشتیم اسم واقعیش را نمی گم ، سرمهناوی واحد بود ( سرگروهبان واحد ) از تیمسارم بیشتر ایراد می گرفت ، کم مونده بود بیاد دستشویی ببینه کی صاف می شینه کی کج ؟خودش لباسش مرتب مرتب بود از نظم و انضباط حرف اول م...
ادامه مطلب